چشام همزاد اشک و خون، دلـــم همسایه ی آهه
زبـــــون گرگ و عشـــق تو، شبیه مـــــــــکر روباهه
شدم چوپان ســــــــاده لوح، کنار گلـــه ی احساس
چه رسمی داره این گله، سر چنگال گرگ دعواست

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:2 PM  توسط سما
|
کِش اول، توی کنکور که پُکـُندی، یــــــــــادته؟
از یه چیش اشک و یه چیش خون که چُکـُندی، یـــــــادته؟
گفتی گـــاسَم بوتونـَم دَفــــه ی بعد قبول بـِشـَم
کنکور از رو رفت و تو از رو نرفتی، یـــــــــادته؟
هِی ری پَس کنکور و هِی پـُـش سر هم کلاس تِست
نـَنـَتـَم می گـُف که ای، بُوام سُوزُنده، یــــــــادته؟
بار آخر بُ هزار دردسر و نذر و دخیل
افتادی تو چاهی که خبر نـَدوشتی، یـــــــــادته؟
رشته کامپیوتر، اُووَم چی چی؟ پیــــام نور
یــِی دُو جین مشت و لـَقـَط، سیری کتک، که یــــــادته؟
به همه می گفتی من؟ مهنـــــدسی دولتی
روزنومُو تو هـَـف سولاخ قایــِم می کـِردی، یـــــــادته؟
روز انتخاب واحد، کاکو یــِی ایـــلـِه تو صف
فکر درس و مکتب از تـُکِـت پَرُندی، یـــــــــــادته؟
سر خودت شیره مالیدی که یِی روزِش ایجوریه
غم از تیفال دلت، ایجوری کـَرُندی، یــــــــــادته؟
آمو بعد رفتی دیدی، گفتی بیـــــشین ببینم بُـــــوُ
کو کتاب، کدوم کلاس، کجان اساتید، یـــــــــادته؟
گفتی اَی کامپیوتر کار بُکـُنیم، خیالی نی
گفتـَنـِت جَـــــم کُو عامو، یــِی چی پَرُندی، یـــــــادته؟
هر چی از هر جُو که گفتیم بُ یه چـَنتُ سر پوزی
گفتن اینجو سیستم پیام نوره، یـــــــادته؟
میگم اَی هیچی نـَدُوشتیم عوضش دلـُم خُوشه
سالی دَ بار با بَچــــا می رفتیم اردو، یـــــــــادته؟

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:27 PM  توسط سما
|
همیشه از تـــــــو نوشتن برای من سخت است
که حس و حـــــال صمیمانه داشتن سخت است
چگونه از تو بگویم برای این همه کور!؟
چقدر ایــن همه دیدن برای مــــــن سخت است
خرابه ی دل من را کسی نمی سازد
که بر خرابه ی دل، خـــانه ساختن سخت است
برای من که پر از زخم آشنایی هایم
رفـــــیق دیـــــگر نـــــــا آشنا شدن سخت است
به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند
به هیـــــچ این هــمه سرمایه باختن سخت است
نقابدار خودی را چگونه بشناسیم
در این زمانه که خــــود را شناختن سخت است
قبول کن دل بیچاره ام که می گوید:
که پشت پـــا به زمین و زمان زدن سخت است
برای پیچک احساس بی خزان سهیل
همیشه گشـــــتن و هرگز نیــــافتن سخت است
عزیز دل همه جا آسمان همین رنگ است
بیـــا، اگرچه برای تـــــــــــو آمدن سخت است

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:20 PM  توسط سما
|
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تابپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جارست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است ، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:25 AM  توسط سما
|
توی دنیا هیچ کسی هم نفسم نیست
حتی وقتی گم می شم دلواپسم نیست
توی قلب هیچ کسی جایی برام نیست
توی قلبم همیشه جای تو خالیست!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:30 PM  توسط سما
|
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:39 PM  توسط سما
|
به تمام افتخار آفرینان زن خصوصا خانم مریم اسلامی از شیراز، کسب عنوان برترین زن مخترع سال ۲۰۰۸ جهان رو تبریک می گم!
حالا مدام پشت سر خانما بد بگین! یه کم یاد بگیرین بد نیستا!![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:43 AM  توسط سما
|
هیچکس منتظر خواب تو نیست
که به پایان برسد
لحظه ها می آیند، سالها می گذرد
و تو در قرن خودت می خوابی
هیچ پروازی نیست برساند ما را به قطار دگران
مگر اندیشه و علم
مگر انگیزه و عشق
مگر آیینه و صلح
و تقلا و تلاش ...
بخت از آن کسی است که مناجات کند با کارش
و در اندیشه ی یک مسئله خوابش ببرد
و کتابش را بگذارد در زیر سرش
و ببیند در خواب حل یک مسئله را
باز با شادی یک مسئله بیدار شود...!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:51 AM  توسط سما
|
مرا اینگونه باور کن؛
کمی تنها، کمی بی کس
کمی از یادها رفته،
خدا هم ترک ما کرده،... خدا دیگر کجا رفته؟!
نمی دانم مرا آیا گناهی هست،
که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست!
.....
مرا اینگونه باور کن!
به داداشی و به م. عزیزم یه عالمه تبریک می گم!
ایشالا خوشبخت بشین!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:36 PM  توسط سما
|
ملا نصر الدین به خونه ی مرد ثروتمندی می ره تا برای فقرا صدقه جمع کنه. کلفتی در رو باز می کنه و ملا نصر الدین قضیه رو به او می گه، کلفت بعد از چند دقیقه برمی گرده و می گه: اربابم خونه نیست.
ملا نصر الدین می گه: اشکالی نداره به او بگو دفعه ی بعد که خونه نیست، سرش رو پشت پنجره جا نگذاره آخه آدم فکر می کنه داره دروغ می گه.![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:40 PM  توسط سما
|

